عبد الرضا سالار بهزادى

126

بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )

اين را بفهمد كه سياست دولت انگليس اقتضا دارد دولت ايران را از سرحدات هندوستان به واسطهء ايجاد اين نوع دول دور كند ؟ دولت ايران مىخواهد در خليج فارس كشتى جنگى داشته باشد ، ما مخالفت كرديم ، چونكه حضور كشتى جنگى دولت ايران در خليج فارس مخالف منافع و حيثيت دولت انگليس است . . . » 228 دولت ايران پس از به حكومت رسيدن ابراهيم خان بمى در بلوچستان ، ظاهرا به راه حلّى براى معضل حكومت و ادارهء ايالت بلوچستان دست يافت ، چه تا آن زمان براى حكومت بلوچستان دولت مركزى ايران از يكى از دو طريق زير استفاده مىكرد : 1 - همچون نادر شاه و ميرزا تقى خان امير نظام سعى مىنمود ابتدا با تهديد و تخويف ، و سپس تحبيب و استمالت ، سران محلى را در امر حكومت به كار گرفته و اغلب با نگاه داشتن گروگانى از آنها نزد دولت مركزى در پايتخت و يا در كرمان ، آنها را مجبور به اطاعت و در ضمن ادارهء حكومت آن سرزمين از طرف دولت ايران بنمايد . و يا 2 - ادارهء حكومت بلوچستان را به دست سردارانى كه از ديگر نقاط و ايالات دوردست كشور مىآمدند ، همچون حبيب اللّه خان شاهسون امير توپخانه و يا عباسقلى خان جوانشير بسپارد . امّا هيچ يك از اين دو راه از بوتهء آزمايش تاريخ موفق بيرون نيامده بودند . معضل طريقهء دوّم اين بود كه سردارانى كه به حكومت بلوچستان فرستاده مىشدند ، هرچند ممكن بود در امر تصرف نواحى مختلف و سركوب شورشها و طغيانها در مدّت اقامت خود در آنجا موفق شوند ، امّا معمولا مدّت زيادى قادر به اقامت در آن حدود نبوده و پس از كوتاه زمانى كه از آنجا مىرفتند همه چيز به حال سابق بازمىگشت و تنها نتيجهء دوران مأموريت ايشان قتل و نهب و خون‌ريزى و ويرانى و عميق‌تر ساختن ريشه‌هاى كينه و مخالفت سرداران محلى با دولت مركزى ايران بود . مشكل طريق نخست نيز اساسا همان مسئلهء عدم تداوم و موقتى بودن آن بود كه در اينجا به يك نقيصهء مهمّ و كهن و ريشه‌دار در كلّ تاريخ سياسى و نظام حكومتى ايران بازمىگشت و آن مسئلهء اتكاء نظام حكومتى به وجود تنها يك فرد قدرتمند در رأس هرم قدرت و حكومت مملكت بود . سرداران محلى كه بدان ترتيب با تهديد و تحبيب رام و مطيع قدرت مركزى شده بودند ، به محض آنكه پاى شخص قدرتمند پايتخت ( و در مواردى حتى پاى حاكم قدرتمند ايالت كرمان ) از ميان مىرفت ، اين سرداران نيز دوباره علم طغيان برافراشته و با ادعاى استقلال سر از اطاعت دولت مركزى مىپيچيدند ؛ چرا كه اينان - غالبا به حق نيز - همهء قدرت حكومت مركزى را كه آنها را سركوب و وادار به اطاعت كرده بود فقط و فقط ناشى از وجود آن فرد قدرتمند مىدانستند و خود را تنها مطيع وى مىشمردند . وابستگى ، وفادارى و تعهد آنها در مقابل فرد بود ، نه نسبت به يك نظام . آنچه كه پس از مرگ نادر شاه اتفاق افتاد و يا طغيان دوبارهء محمد على خان ناروئى و ديگر سرداران بلوچ پس از عزل و قتل ميرزا تقى خان امير نظام از بهترين شواهد اين مدعايند ، امّا قدرت ابراهيم خان بمى در بلوچستان و موفقيت روزافزون وى در سركوب طغيانها و نافرمانيها و تصرف منطقه پس از منطقه از خاك بلوچستان